وبلاگ شخصی پژمان اکبرزاده
Pejman Akbarzadeh Personal blog in Persian
فیس‌بوک / Facebook - تویتر / Twitter - تارنما / Website


ه‍.ش. ۱۳۹۴ خرداد ۳, یکشنبه

به بهانه سالگرد آزادی خرمشهر


پسر خاله پدرم در نخستین روزهای جنگ، اسیر شد. کارش انتقال غذا برای سربازان بود. در سال‌هایی که در اردوگاه بود، مادرش که در رویای بازگشت فرزندغوطه‌ور بود دچار ضایعه مغزی شد و دیگر کلامی به زبان نیاورد.
وقتی فرزند جزو نخستین گروه آزادگان به ایران بازگشت، مادر گویی اصلا نفهمید که او بازگشته و چند سال بعد در نهایت مظلومیت درگذشت...

من اون موقع در اصفهان بیشتر به فکر کِش رفتنِ پولکی ها بودم. صحنه هایی که تو ذهنمه بیشتر این بود که فامیل میومدن به خونشون. جیغ می کشیدن بغلش می کردن و گریه می کردن. من هم وحشتزده به مامان بابام می چسبیدم.
اون زمان اینقدر بمباران اخبار بودیم که شاید کمتر عجیب بود. الان که فکر می کنیم می بینیم چه کابوسی رو از سر گذراندیم.
سالگرد آزادی خرمشهر خجسته و به امید محاکمه آنهایی که موجب ادامه جنگ و این همه تلفات مادی و معنوی شدند. البته آنهایی‌شان که زنده هستند. اصلی که به ملکوت اعلی پیوست!
(In Memory of Khorramshahr)

هیچ نظری موجود نیست: