Saturday، June 27، 2009

سفارت! سفارت! عکسمو خوشگل بگیر!





نوزدهم ژوئن برای سفری سه – چهار روزه راهی لندن شدم. این سفر از دو ماه پیش برنامه ریزی شده بود و «قرار بود» پس از مدتها چند روزی به آرامش سپری شود و دیدار دوستان و بستگان. از 12 ژوئن اما خواب و استراحت و آرامش از چشم ایرانیان ربوده شد. دستکم ایرانیانی که به سرنوشت ایران علاقه دارند.

من هر دو تظاهرات اعتراضی ایرانیان در برابر ساختمان سفارت ایران در لاهه و همچنین پارلمان هلند را از دست دادم اما نخستین روز حضورم در لندن با تظاهرات پرشمار ایرانیان مقیم این شهر در برابر سفارت جمهوری اسلامی همزمان شد. جمعیت از ساعتی پیش از شروع تظاهرات در محل جمع شده بودند. از همه سن و تیپ می شد در بین شان پیدا کرد. نوجوان، دانشجو، میانسال، مسن. از تیپ های راحت و خودمانی گرفته تا کت شلوار و لباس شب پوشیده!




جوانی که بلندگو را برای شعار سردادن در دست داشت بس که از چند روز گذشته فریاد زده بود صدایش گرفته بود. شعارهایش آنقدر طولانی بود که گهگاه جمعیت، نصف شعار یادشان می رفت و نمی توانستند همراهی کنند!

برخی دوستان ایرانی مقیم لندن می گفتند که تظاهرات ایرانیان در برابر سفارت جمهوری اسلامی به کوشش فرخ نگهدار سازماندهی می شود و ظاهرا حقیقت داشت چون خود او هم کمی دورتر از جمعیت به نرده های هایدپارک تکیه داده بود و اوضاع را با چند جوان که اوضاع را کنترل می کردند زیر نظر داشت. بسیار مراقب بودند که کسی در پیاده رو رفت و آمد مردم را مختل نکند. ظاهراً آوردن پرچم ایران هم به تظاهرات ممنوع بود! هیچ پرچمی دیده نمی شد. شاید حوصله جر و دعوا شدن در تظاهرات را نداشتند؛ ما سر کمتر چیزی با هم توافق داریم؛ پرچم هم یکی از آنهاست.




چند پلیس از زاویه های گوناگون جمعیت را کنترل می کردند. برخوردی هم پیش نیامد. همان روز اما روزنامه لایت (چاپ لندن) مقاله نسبتا مفصلی درباره تظاهرات ایرانیان بریتانیا نوشته بود. روز پیش از آن هم عکاس این روزنامه در جریان تظاهرات ایرانیان با دوربین خاصی، عکسی از ساختمان سفارت جمهوری اسلامی گرفته بود که در آن مشخص شده بود در طبقه سوم سفارت یک دوربین فیلمبرداری پشت پرده کار گذاشته شده تا از جمعیت تظاهر کننده فیلمبرداری شود. عنوان مطلب را هم گذاشته بودند Spy-atollah (آیت الله جاسوس). شاید به همین خاطر بود که برخی از مردم چهره های خود را پوشانده بودند.



برخی می گفتند سفارت تنها در پی ترساندن مردم و عدم حضور آنها در تظاهرات جلوی سفارت است. شناسایی چندصد نفر تظاهرکننده ای که هر روز جلوی سفارت جمع می شوند چطور ممکن است؟!... به هر حال در روزهای بعد گفته شد که از فیلمبرداری رسانه ها از جمعیت توسط پلیس لندن جلوگیری شده. باز هم عده ای معتقد بودند این کار برای امنیت شهروندان ایرانی-بریتانیایی است که در تظاهرات شرکت می کنند. برخی دیگر هم معتقد بودند این نتیجه فشار سفارت جمهوری اسلامی به پلیس لندن است تا از پوشش رسانه ای تظاهرات جلوگیری شود.


به هر حال در پی چاپ عکس دوربین فیلمبرداری سفارت در روزنامه لایت، برخی در تظاهرات روزهای بعد شعار می دادند: “سفارت! سفارت! عکسمو خوشگل بگیر!”...

Wednesday، March 18، 2009

«جنازهء فرزند»: عیدی زندان اوین به خانواده میرصیافی

این عکس امیدرضا با منصور تهرانی (ترانه سرا) را در کامپیوترم پیدا کردم.


از مرگ امیدرضا میرصیافی در زندان اوین و دلایل آن، رسانه ها و مجموعه فعالان حقوق بشر گفته و نوشته اند. در چندساعتی که از اعلام خبر از بین رفتن او گذشته من تنها می خواهم از خاطرات خودم از تماس های چندماه اخیرم با او بنویسم.


دکتر حسام فیروزی در گزارش پزشکی اش از اوین نوشته که امیدرضا افسردگی داشت...


آره من هم علیرغم راه دور حس می کردم افسردگی شدیدی دارد. چندماه پیش متن بسیار غم انگیزی را به همه دوستانش ایمیل کرد و این حس را به بسیاری از ما داد که قصد خودکشی دارد. زمانی که ایمیل را خواندم شماره اش دم دستم نبود. به دوست مشترکی در آلمان زنگ زدم که می دانستم با امیدرضا تماس نزدیک تری دارد. او هم از وسط میهمانی سراسیمه به امیدرضا زنگ زده بود، دو ساعتی را با او حرف زده بوده تا در نهایت کمی آرام شده بود.

ماجرای دستگیری اش برای من شوکه کننده بود؛ تا آنجا که می دیدم و می دانستم فعالیت هایش همه به روزنامه نگاری و وبلاگ نویسی در زمینه موسیقی معطوف بود. تماس های زیادی با روزنامه نگاران و اهالی موسیقی در خارج از ایران داشت ولی به نظر نمی رسید که این تماس ها تا این حد برایش دردسرساز باشد.


سال گذشته تلاش کرد از طریق یکی از همین تماس ها ویزای انگلیس را بگیرد و برای دیدن دوستانش و شرکت در یک همایش هنری به لندن برود ولی سفارت در تهران با صدور ویزا موافقت نکرد.


هنوز آخرین پیغام هایش را در فیس بوک دارم که در پاسخ شگفتی من از دستگیری اش، گفته بود: «خودم هم متعجم، حتا یک مورد دقیق در پرونده نیست که چه توهینی به مقامات کرده ام. خودشان بریده و خودشان دوخته اند.»

در همان تماس امید گفت: «اگر زندانی ام کنند می میرم» من باور نمی کردم که اصلا او را در زندان نگه دارند چون هیچ جرمی مرتکب نشده بود. فقط می خندیدم و با اطمینان به او می گفتم غیرممکن است نگهت دارند... و امروز این شوک بزرگ.


از این وبلاگ دارم متنفر می شوم؛ سراسر بوی مرگ و مصیبت گرفته. زندان اوین در آستانه نوروز چه عیدی به خانواده میرصیافی داده است... جز آروزی صبر برای مادرش چه می توانیم بکنیم؟


Saturday، January 17، 2009

یادبودی برای دوستی به یاد ماندنی...

آمستردام ، 15 ژانویه 2009 – دوست ندارم به خاطر یک خبر بد این وبلاگ را به‌روز کنم. اما شاید این کار تاثیر اندکی برای کم کردن اندوه خود من داشته باشد.
در چند سالی که گذشت، بارها خبر درگذشت ناگهانی دوستانی بسیار نزدیک و عزیز را شنیدم؛ از خبرها شوکه می‌شدم. حس می‌کردم بخشی از پیکرم را از دست داده‌ام. اما این خبرها چنان پی‌درپی تکرار شدند که چندی پیش حس کردم دیگر ضدضربه شده‌ام و دیگر خبر از دست دادن عزیزان، برایم عادی شده. صبح امروز اما خلاف این موضوع به من ثابت شد.
ایرج ادیب زاده از پاریس تماس می گیرد:

- دوست مشترکی را از دست داده‌ایم...
- چه کسی؟
- عباس عطروش...

نفسم در نمی‌آید. همین چند هفته پیش با عباس صحبت کرده بودم. همش می‌گفت و می‌خندید. برای پروژه‌ي مستند من درباره‌ي هایده تلاش کرده بود با همسر دوم این خواننده که پیش از انقلاب کارمند هواپیمایی ملی ایران بوده تماس بگیرد و موافقتش را برای همکاری جلب کند. کوشش او البته هر چند ثمر نداده بود ولی باعث خنده و تفریح ما شده بود... عباس با گروه کثیری از کارمندان پیشین هواپیمایی ملی ایران در تماس بود. کتاب ارزشمندی هم درباره تاریخچه هواپیمایی ملی نوشته که یکباربهانه مصاحبهء من با او هم شد.

در هفتاد سالگی سرشار از انرژی بود و یک رفیق بسیار خوب. درصدد بود به ایران سفر کند. با تردید از من می پرسید: «در مصاحبه چیز تندی نگفتم؟! می‌خواهم به ایران سفر کنم!...»

آشنایی من با عباس عطروش با حدود سالهای 2-2001 باز می‌گردد. او چند یادداشت کوتاه من در ایرانیان دات کام را خوانده بود و برایم ایمیل زده بود. وقتی سه سال پیش ایران را ترک کردم، تلفن زد و گفت "چقدر برایت خوشحالم"!

همواره مرا تشویق می کرد که برای سفری به تورنتو بروم. برای من بخش مهمی از انگیزه سفر به آن شهر دیدار او بود. الان اما او دیگر نیست و متنفرم از اینکه بخواهم با دسته گلی به دیدار یک سنگ قبر بروم.

حس می‌کنم نفسم بالا نمی‌آید. نمی‌دانم باید چه کنم. ایمیل کوتاهی به دوستی نادیده در اتاوا می‌زنم. دلم می‌خواهد دردم را به کسی در آن کشور بگویم. بابک تسلیت کوتاهی می‌گوید و می‌نویسد تلفنی تماس خواهد گرفت. تا سه روز خبری نمی‌شود. یکباره تمام کاسه کوزه‌ها را بر سرش خراب می‌کنم و او هم می‌گوید تماس گرفته و موفق به برقراری ارتباط نشده.

من به دنبال کسی می‌گشتم که تمام ناراحتی‌ام را با داد زدن بر سر او خالی کنم.

مدتهاست کتاب تازه‌ای نخوانده‌ام. این روزها مجبورم برای تمرین‌های کنسرتی تازه، هر روز صبح نیم ساعتی را در قطار بنشینم تا به تالار برسم. ظاهرا فرصت خوبی برای کتاب‌خوانی است. بدون نگاه کردن به عنوان‌ها، یکی را از کتابخانه برمی دارم. از قضا کتاب عباس است.

باشه! همین را می خوانم!

خواندن سطر به سطر کتاب برایم پر از درد است. جملات را ناخودآگاه با صدای او در گوش می‌خوانم. بخش اول:

«انسان از آغاز تمدن بشریت و شاید هم از آغاز زندگی، همیشه شیفته دست یافتن به رمز پرواز و در آرزوی تسخیر آسمان ها، مدام رویای پرواز را در سر می پرورانده است...»

به هیچوچه نمی دانم چرا ولی لحن این جمله مرا به کودکی می برد. زمانی که خاطرات ماری کوری را می‌خواندم. فصل از بین رفتن پیر کوری در تصادف و زمانی که دانشگاه پاریس از ماری می‌خواهد جای خالی همسرش را پر کند. او با تمام فشار روحی، ناگزیر است کتاب تدریس همسرش را باز کند و دقیقاً از آخرین بخشی که او به پایان رسانده درس را ادامه دهد:

«وقتی انسان...»

Sunday، November 16، 2008

دو سال بود که خواب ایران را ندیده بودم

دوست نازنین و نزدیکی دارم که چند ماهی است از ایران گریخته و در انتظار پاسخ درخواست پناهندگی اش است. حتا تصور دشواریهای که در ایران بر او گذشته برایم ناممکن است. در سرزمین تازه هم چندان خوش شانس نبوده. یکی دو ایرانی قالتاق به ظاهر رتق و فتق امورش را عهده دار شدند که وضع را از آن چه بود هم بدتر کردند.

خودش هم کم اشتباه نمی کند که البته نمی توانم ملامتش کنم. جای او بودم شاید نمی توانستم به هیچ چیز، عادی بیندیشم و عمل کنم.

در این چند روزه چنان کارها، اشتباهات و دشواری های تازه اش در غربت، فکرم را مشغول کرد که دیشب خواب دیدم در تصادفی از بین رفته و من برای شرکت در مراسم تدفین اش به ایران بازگشته ام.

جلوی درب منزلشان، دیگر نتوانستم وارد شوم. روی زانوهایم به زمین افتادم و سرم را در میان دستهایم گرفتم.

صبح تمام بدنم درد می کرد. با هزار مصیبت صبر کردم تا ساعت مناسبی برسد و بتوانم تلفن کنم.
خدا را شکر! تنها صدایش بسیار خسته بود. بقیه چیزها مانند قبل...

Friday، September 26، 2008

آلبوم «گزارشگران بدون مرز» – دوست زبان بسته – و سونات‌های ادوارد اِلگار

پس از مدتی تنبلی و گرفتاری، بالاخره عزمم را جزم فرمودم تا وبلاگم را به‌روز نمایم!

این چیزایی که می‌خوام بنویسم هیچ ربطی به هم ندارن. دیروز خبرنامه‌ای از بخش فارسی انجمن «گزارشگران بدون مرز» به دستم رسید. این انجمن هر چند وقت یکبار یک مجموعه عکس منتشر می‌کنه که در روزنامه‌فروشی‌های معتبر به فروش می‌رسه و درآمدش صرف کمک به روزنامه‌نگاران در بند و انجمن‌های پاسدار آزادی بیان می‌شه. «پاسدار» رو به عنوان برابر فارسی «مدافع» نوشتم؛ نترسین!

به‌هر حال، تازه‌ترین آلبوم دربرگیرنده‌ي یکصد عکس از رضا دقتی، عکاس مهاجر ایرانی در فرانسه است. عکس‌هایی که رضا در گوشه‌وکنار دنیا گرفته. قیمت این آلبوم گران نیست: 9 یورو و 90 سنت. همین الان نسخه‌ای سفارش دادم. پیشنهاد می‌کنم بچه‌هایی که بیرون از ایران هستن و می‌تونن هم برای پشتیبانی یک نسخه (دست‌کم) بگیرن. عکس جلدشو گذاشتم که تا دیدین یادتون بیات! این لینک مربوطه برای سفارش پستی:
http://www.rsf-persan.org/


اینجا در هلند، بر خلاف ایران، وضع جانور مورد علاقه‌ي من، گربه، خوبه. اکثراً در خانه‌ها هستند و در ناز و نعمت. به قول اردوان ِ خِپل مِپل، «کنار شومینه با ظرف شیر». البته کمی پر رو و بی احساس هستند. یکی دیگه از دوستان هم می‌گفت «گربه‌های اینجا لنگه کفش نخوردن حالشون جا بیات»!
به‌هر حال من چند شب پیش، در راه بازگشت به خانه با گربه‌ي محترمی آشنا شده‌ام که بسیار به گربه‌های خیابان‌های ایران شباهت دارد و شب‌ها در ویترین یک عتیقه‌فروشی در شرق آمستردام می‌خوابه. من هم اگر حمل بر ...خُلی نکنید هر شب در راه، دوچرخه‌مو جلوی ویترین این مغازه نگه‌ می‌دارم، حال و احوالی با این دوست زبان بسته می‌کنم و سپس به راه ادامه می‌دم. امروز هم که تعطیل هستم دلم براش تنگ شده. نامی باید براش انتخاب کنم. یک عکس هم از ایران همراهم بود که دلم نیمد به شما نشان ندهم. دست‌کم خنده کمرنگی را رقم خواهد زد!

تا بهار خیلی مونده. ولی چند شب پیش خواب دیدم بهاره و در اتوبوسی در جاده با دوستان در راه شیرازیم.
گلهایی به آن زیبایی ندیده بودم و انگار روی ابرها بودم. صبح که از خواب پریدم، نه از بهار خبری بود و نه از شیراز. چنان ناراحت شدم که نگو. شانس آوردم که امیر از بِرِمن زنگ زد وگرنه سکته کرده بودم.

هر چه بشود در نهایت، سونات‌های ادوارد اِلگار برای پیانو نجات‌دهنده است. کارهای آسمانی‌اش به من می‌گویند سعی کن تعلقی نداشته باشی. البته نه از نوع بی بن و ریشه بودن.

مرفه بی درد! در شهر فسق و فجور، پایش را انداخته رو پایش، قهوه می‌نوشد و به پیانوی آهنگسازان امپریالیسم گوش فرا می‌دهد!

Sunday، September 14، 2008

کنسرتی با خاطرات بسیار

خب! کنسرت در دانشگاه کُلن هم «تقریبا» به خوبی و خوشی تمام شد.

نوشتم «تقریبا» چون مسایلی پیش آمد که از کنترل ما خارج بود. بدشانسی بزرگ و اول این بود که کنسرت به‌طور اتفاقی با دو برنامه‌ي بزرگداشت اعدام‌های سال 67 همراه شد.

زمانی که در ماه مارس برنامه‌ریزی برای این کنسرت آغاز شده بود و کانون کلوزآپ هم برای اجاره‌ي تالار با دانشگاه تماس گرفته بود خبری از این برنامه نبود. تنها چند هفته پیش از اجرا، این همزمانی مشخص شد. متاسفانه زمانی بود که همه‌ي پوسترها پخش شده بود و امکان تغییر زمان وجود نداشت. هم ما بخشی از مخاطبان‌ ایرانی‌مان را از دست دادیم و هم برگزارکنندگان آن نشست. ولی به‌هر حال چون «موسیقی» ویژه‌ي ایرانی‌ها نبود، آلمانی‌ها جور ایرانی‌های غایب را کشیدند!

جدا از همزمانی کنسرت با دو برنامه‌ی ایرانی، در آن شب در شهر کلن دقیقاً ۱٥۱ برنامه دیگر اجرا می‌شد! این رقم می‌توان گفت تنها «شگفت‌آور» بود. من و اختر ایمپرترو (قاسمی) – برگزارکننده - به خاطر همه‌ي این مسایلی که دست به دست هم داده بود خودمان را برای یک شکست کاری و مالی حسابی آماده کرده بودیم ولی در نهایت تعجب در شب اجرا بیش از یکصد نفر به تالار آمدند. رقمی که در اروپا برای برنامه‌های تکنوازی یک خارجی تازه‌وارد معمولاً دور از ذهن است. به هر حال به خیر گذشت!

جالب برایم اما حضور جوان‌های آلمانی بود. تیپ‌هایی که بیشتر انتظار داری در دیسکو آنها را ببینی ولی آمدند و با علاقه گوش کردند. همچنین آلمانی‌هایی که به یادگیری زبان فارسی گرایش نشان می‌دادند و یا به‌طور اتفاقی با موسیقی ایرانی آشنا و به آن علاقه‌مند شده بودند. امروز صبح حتا ایمیلی از کتابخانه هامبورگ آمد که برای بخش موسیقی‌شان نُت آثار آهنگسازان ایرانی برای پیانو را می‌خواهند. پرسیده بودند نت آنچه در کلن اجرا کردید منتشر خواهد شد؟ در دل گفتم «روابط عمومی‌تان را بَخورم!»... به هر حال در پی آن همه نگرانی، در نهایت همه چیز دلگرم کننده شد.

در کنار این مسایل، شاید یکی از بهترین لحظات من در کلن، آمدن دو دوست بسیار عزیز از راه دور برای برنامه بود. با امیر به‌طور اینترنتی آشنا بودیم. او در دانشگاه بـِرِمـِن درس می‌خواند. دوس
ت دیگری را هم از سوئد با خودش آورده بود. همه برای نخستین‌بار همدیگر را می‌دیدم و این دور هم جمع‌شدن و گردش فردایش در شهر، مطمئن هستم که هیچگاه از ذهن هیچکدام‌مان پاک نمی‌شود؛ قطعاً تنها به‌خاطر با هم بودن.

عمیقاً معتقدم که انسان‌ها به هر محل روح می‌دهند و از آن مکان برای انسان خاطره می‌سازند. با امیر و بابک باز هم دور هم جمع می‌شویم تا دست‌کم در روزهای با هم بودن، تنهایی و دلتنگی‌ای که گریبان همه‌ي ما را در این سال‌ها گرفته مغلوب کنیم.

نرسیدن شعله به برنامه اما تنها ناراحتی برای من شد. لحظه به لحظه از راه دور برای این کنسرت با من بود و حتا قرار بود با تسلط فوق‌العاده‌اش به آلمانی و فارسی و سیمای دوست‌داشتنی‌اش، مجری برنامه باشد. اما خب ظاهراً هیچگاه قرار نیست همه چیز کامل شود!

کلن شهر زیبا و زنده‌ای است. شاید هم کمی نوستالژیک برای من. در سالهای دور و در کودکی آنرا در «از کرخه تا راین» ابراهیم حاتمی‌کیا دیدم و در این سال‌ها نیز هر بار که در کنار آن قدم زدم به جای لذت بردن از زیبایی آن، خاطرات گنگ روزهای جنگ برایم تداعی شد.

در کنسرت، رویداد شادی‌آور دیگر برای من، حضور محمود خوشنام بود. منتقد پیش‌کسوت موسیقی و از سردبیران مجله موزیک ایران در سالهای بسیار دور. من از نوجوانی شنونده‌ي برنامه‌های خوشنام در بخش فارسی بی.بی.سی بودم. بعدها در آرشیو کتابخانه ملی پارس در شیراز نوشته‌ها و مصاحبه‌های بیشمار و خواندنی او در نشریات پیش از انقلاب را می‌خواندم. حضورش در کنسرت برایم بیشتر به رویا شباهت داشت و البته با نگرانی بسیار که منتقدی مانند او چه ایرادها که از تنظیم و اجرای من نخواهد گرفت!

در نهایت اما باز هم همه چیز به خیر گذشت! خوشنام نقد مثبت و امیدوار کننده‌ای در هفته‌نامه «نیمروز» (چاپ لندن) نوشت که دوستان در «
گفتگوی هارمونیک» بازنشرش کردند. دویچه وله نیز گزارشی رادیویی پخش کرد و دیگر دوستان در «پیوند نیوز» و «گویا» با صمیمیت فراوان یاری‌ام دادند.

اجرا اما به نظر خود من قدری ملتهب بود. جدا از اینکه حس می‌کنم نگرانی‌های پیش از اجرا بر نحوه‌ي نواختن‌ام تاثیر گذاشته بود، استرسی که گردانندگان سالن وارد کردند غیرقابل توصیف است. سونا تنها دوستی بود که در این زمینه با من هم‌عقیده است ولی ظاهراً دیگران بویی نبرده بودند!

نامش بود که آلمان است و دانشگاه کلن و .... خلاصه سرزمین نظم و دقت! تا پانزده دقیقه پیش از اجرا صندلی مخصوص پیانو پیدا نشده بود! حتا برای خاموش و روشن کردن چراغ‌های صحنه گفتند خودتان باید این کار را انجام دهید!

در اروپا گران‌ترین سالن را هم که کرایه کنید دست‌کم دوبار پیش از اجرا اجازه می‌دهند از آنجا برای تمرین استفاده کنید؛ به‌ویژه اگر رسیتال پیانو باشد. ولی تالار دانشگاه نه‌تنها این اجازه را نداد بلکه سپرده بودند اگر روز قبل از اجرا برای تمرین آمدیم راهمان ندهند! یاد مسایل ایران افتادم وقتی این برخوردها را دیدم.

خب این هم تجربه‌ای بود که فکر نکنیم در اروپا هم همه چیز همیشه مرتب و منظم است. با این‌همه مهمتر از هر چیز، پیانوی جادویی این دانشگاه بود که هنوز مزه‌اش زیر دندان‌ام است! توجه همه را به خودش جلب کرده بود لامصب! ساخت کارخانه خیلی معروفی هم نبود. به‌هر حال آلمان است دیگر!

حرف‌های خاله‌زنکی هم که طبق معمول ماشاالله کم نیست! اطلاعات با یک هفته تاخیر از طریق حسین از لندن می‌رسد. گپ کوتاه ما البته به نتیجه‌ی روشنی نرسید:

- می‌گویند تقدیم کنسرت به احمد باطبی جنبه بیزینسی داشته...
- چه جنبه‌ی بیزینستی می‌تواند داشته باشد؟ پول اضافه‌ای نصیب کسی شده!!
- در این مورد می‌شود بحث کرد ولی این رویه معمولی است که برنامه‌های هنری را برای مطرح شدن بیشتر با یک شخصیت سیاسی تلفیق کنند.
- ولی من اصلاً یادم نمی‌آید در این سالها کسی چنین کاری کرده باشد.
- الان نه. در سالهای ١٩٦٠.
- حسسسـییییییییین ! من بیست سال پس از آن زمان به دنیا آمده‌ام!
- همین خب! نظر دایناسورهای سیاسی این است!
- کی به آنها اهمیت می‌دهد؟!
- اشتباه نکن. خیلی اوقات جو بین ایرانیان مهاجر را آنها تعیین می‌کنند.
- مهم نیست حسین. این برنامه تمام شد و رفت. اگر این کار را نمی‌کردم شاید تا پایان عمر با خودم دعوا داشتم که می‌توانستم ولی انجام ندادم. مهم این است که خودم می‌دانم چرا این کار را کردم و برنامه هم صرفا یک برنامه‌ي هنری بود.
* * * *
با احمد، تا آخرین روز این امید را داشتیم که مدارک اقامت‌اش صادر شود و به برنامه برسد. در واپسین لحظات روشن شد که اگر خیلی خوشبین باشیم تا پایان سال 2008 کارهایش طول می‌کشد! به آمستردام که رسیدم می‌گفت «تکه‌ای از برنامه را برایم بفرست که ببینم چطوری بوده!» ولی هیچ فایلی آماده نبود. تنها سی ثانیه از پایان یکی از آهنگ‌ها با صدای مردم را از بلندگوی کامپیوتر و با گوشی تلفن برایش پخش کردم!

از قبل به او قول داده بودم که اگر نتواند خودش را برساند تمام مراحل سازماندهی و اجرای برنامه را برایش ضبط می‌کنیم. این ویدئو بالاخره تدوین شد و توانستیم برای دیگر دوستان هم آن را در یوتیوب بگذاریم.
البته یوتیوب گیر داد و نگذاشت تمام ویدئوی 20 دقیقه‌ای را بگذاریم. تنها ۱0 دقیقه‌اش آن‌لاین شده! هر کی می‌خواهد بگوید تا کامل را برایش بفرستم.

ظاهراً برنامه‌ي بعدی باز هم در آلمان خواهد بود و باز هم موسیقی از «ایران» برای پیانو.

Saturday، August 2، 2008

«تمام کنسرت را به احمد باطبی تقدیم می‌کنم...»


این نخستین واکنش من به خروج ناگهانی احمد باطبی از ایران بود.

در هفته‌هایی که گذشت، بسیاری از احمد باطبی گفتند و نوشتند؛ او در پرتیراژترین نشریات جهان، داستان گریزش از ایران را شرح داد؛ ویدئوی مصائب راه را در اینترنت گذاشت و روزنامه‌نگاران بیشماری از جنبش‌های سیاسی-دانشجویی در ایران از او پرسیدند.

من هیجده تیر را به خوبی به یاد دارم ولی نه به خاطر رویدادها و پیامدهای سیاسی‌اش. من هیچگاه مستقیماً فعال سیاسی نبوده‌ام.

هیجده تیر 1378 واپسین ماه‌های زندگی من در شیراز بود؛ پدر، در حالی که تنها 55 سال داشت، با وجودی پُر از درد، آخرین ماه‌های زندگی‌اش را در بیمارستان سپری می‌کرد؛ از سوی دوستان نزدیک در دبیرستان حتا یک‌بار برای کمک یا احوالپرسی، زنگ خانه یا تلفن به صدا در نمی‌آمد؛ پرهام سربازی را می‌گذراند؛ مادر، یک‌تـنه سعی می‌کرد همه چیز را بگرداند و من هم مانند یک روح بین مدرسه، بیمارستان و دفتر کار پدر در رفت و آمد بودم.

تمام پروژه‌هایم متوقف شده بود. هیچ چیز امیدوارکننده یا شادی به چشم نمی‌خورد و همه‌چیز دست به دست هم داده بود تا حتا برای خودم موجود عجیبی باشم.

فراموش نمی‌کنم لحظه‌ای که از درب دبیرستان بیرون آمدم و روی دکه‌‌ي روزنامه‌فروشی، تیتر روزنامه‌ي ‌«نشاط» به چشمم خورد:

«کوی دانشگاه تهران به خون کشیده شد»

و من چنان غرق در خود بودم که با همه‌ي حساسیتم به مسایل ایران، حتا روزنامه را باز نکردم تا ببینیم قضیه چیست...

* * *

در سال‌های بعد که از نو به زندگی عادی خود بازگشتم، شدیداً احساس گناه می‌کردم که چگونه در آن زمان، حتا در حد یک پی‌گیر معمولی به آن رویداد واکنشی نشان نداده‌ام.

«احمد باطبی» اما در ذهنم حک شد. او تنها سه سال از من بزرگتر بود و من که با تمام قدرت روی طرح‌های آینده‌ام کار می‌کردم برایم غیرقابل تصور بود که او با تلف شدن بهترین سال‌های زندگی‌‌اش در زندان چه می‌کند.

پس از فروکش کردن جنجال‌های خبری و داستان جلد «اکونومیست»، حس می‌کردم او تنها «گاهی» در بورس خبری قرار می‌گیرد؛ گاه به خاطر بیمار شدن‌اش بر اثر شکنجه‌های زندان، گاه به خاطر دیدارش با نماینده‌ي حقوق بشر... کمااینکه حالا هم مُد شده که همه‌ درباره‌ي مهاجرتش به آمریکا اظهار نظر کنند. دیگر زمان‌ها اما کمتر کسی به یادش بود که او در زندان در حال از دست دادن همه چیز است.

از بیم آنکه من هم به جمع فراموشکاران بپیوندم، عکس احمد باطبی در روزهای 18 تیر را به عنوان تصویر یاهو مسنجرم استفاده می‌کردم. اینکار دایماً اعتراض دوستان را ضمن گپ‌های اینترنتی در پی داشت. می‌گفتند: «عکس را بردار! اعصابمان را خرد می‌کند» و من اهمیتی نمی‌دادم.

هیچ کاری از دستم بر نمی‌آمد. تنها در زمان تمرین‌هایم به این می‌اندیشیدم که قطعه‌ای خواهم ساخت و آنرا به احمد باطبی تقدیم خواهد کرد؛ به او و همه‌ي کسانی که به نوعی در جریان رویدادهای هیجده تیر آسیب دیدند. ولی حتا این کار هم ممکن نبود. من هنوز در ایران زندگی می‌کردم.

زمان گذشت و در نهایت، من هم در میان ایرانیان بیشماری که از عملی کردن ایده‌هایشان ناامید شده بودند، برای ادامه درس، کار و زندگی، ایران را ترک کردم. سفری که می‌دانستم تا زمانی نامعلوم، بازگشتی در پی نخواهد داشت و همین آنرا سخت‌تر و طاقت‌فرساتر می‌کرد...

خبر را انوش برایم آورد؛ همکلاسی سال‌های دور در شیراز. من باور نمی‌کردم. انوش پافشاری می‌کرد که ویدئوی مصاحبه‌ي احمد باطبی را در اینترنت دیده. با اینهمه من اصلاً جدی نمی‌گرفتم. درستی خبر برایم غیر قابل تصور بود و باور آن، خارج از توان من. «از ایران خارج شده؟» «این ممکن نیست»...

لحظه‌ای که در یوتیوب مصاحبه‌‌ي او را می‌دیدم چشمانم را تنگ می‌کردم تا باورم شود درست می‌بینم. شادی عمیقی تمام وجودم را فرا گرفته بود که در عین حال پر از اندوه و نگرانی بود.

همه چیز با چنان سرعتی اتفاق افتاده بود که نه زمانی جهت ساخت قطعه‌ برای احمد باطبی بود و نه تمرکزی. تنها چهل روز به کنسرت مانده بود. پس از زنده شدن خاطرات تلخ آن روزها و پس از در آمدن از شوک این خبر، صدایی در ذهن من می‌گفت: «تمام برنامه را به احمد باطبی تقدیم کن» و همین کار را کردم.

دایی محمد نخستین فرد ِ شگفت‌زده بود:

- پس تو دیگر نمی‌خواهی به ایران برگردی...
- چرا می‌خواهم برگردم!
- کمی بیشتر فکر کن.
- من دلم می‌خوات این برنامه رو به احمد باطبی تقدیم کنم و این کار رو می‌کنم!
- پس هر کاری دلت می‌خوات بکن.


* * *

از احمد می‌خواهم که در کنسرت حضور داشته باشد ولی مدارک‌اش هنوز آماده نیست. نمی‌تواند سفر کند. سر به سرش می‌گذارم:

- اگر بیای گم می‌شی! آلمانی‌ها روی زبان‌شون حساسیت دارن، به انگلیسی جوابت رو نمی‌دن!

می‌گوید: «بگو بشیـنیـن تا بیام باهاتون آلمانی حرف بزنم!...»

* * *

کنسرت 30 آگوست در دانشگاه کُلن، نخستین کنسرت من پس از آزادی احمد باطبی است. جنبه‌ي احساسی برنامه‌ام را به عنوان شادباش برای آزادی‌ای که بدست آورده، نثار او می‌کنم. کار دیگری از دستم بر نمی‌آید.