وبلاگ شخصی پژمان اکبرزاده
Pejman Akbarzadeh Personal blog in Persian
فیس‌بوک / Facebook - تویتر / Twitter - تارنما / Website


۱۳۸۷ مرداد ۱۲, شنبه

«تمام کنسرت را به احمد باطبی تقدیم می‌کنم...»


این نخستین واکنش من به خروج ناگهانی احمد باطبی از ایران بود.

در هفته‌هایی که گذشت، بسیاری از احمد باطبی گفتند و نوشتند؛ او در پرتیراژترین نشریات جهان، داستان گریزش از ایران را شرح داد؛ ویدئوی مصائب راه را در اینترنت گذاشت و روزنامه‌نگاران بیشماری از جنبش‌های سیاسی-دانشجویی در ایران از او پرسیدند.

من هیجده تیر را به خوبی به یاد دارم ولی نه به خاطر رویدادها و پیامدهای سیاسی‌اش. من هیچگاه مستقیماً فعال سیاسی نبوده‌ام.

هیجده تیر 1378 واپسین ماه‌های زندگی من در شیراز بود؛ پدر، در حالی که تنها 55 سال داشت، با وجودی پُر از درد، آخرین ماه‌های زندگی‌اش را در بیمارستان سپری می‌کرد؛ از سوی دوستان نزدیک در دبیرستان حتا یک‌بار برای کمک یا احوالپرسی، زنگ خانه یا تلفن به صدا در نمی‌آمد؛ پرهام سربازی را می‌گذراند؛ مادر، یک‌تـنه سعی می‌کرد همه چیز را بگرداند و من هم مانند یک روح بین مدرسه، بیمارستان و دفتر کار پدر در رفت و آمد بودم.

تمام پروژه‌هایم متوقف شده بود. هیچ چیز امیدوارکننده یا شادی به چشم نمی‌خورد و همه‌چیز دست به دست هم داده بود تا حتا برای خودم موجود عجیبی باشم.

فراموش نمی‌کنم لحظه‌ای که از درب دبیرستان بیرون آمدم و روی دکه‌‌ي روزنامه‌فروشی، تیتر روزنامه‌ي ‌«نشاط» به چشمم خورد:

«کوی دانشگاه تهران به خون کشیده شد»

و من چنان غرق در خود بودم که با همه‌ي حساسیتم به مسایل ایران، حتا روزنامه را باز نکردم تا ببینیم قضیه چیست...

* * *

در سال‌های بعد که از نو به زندگی عادی خود بازگشتم، شدیداً احساس گناه می‌کردم که چگونه در آن زمان، حتا در حد یک پی‌گیر معمولی به آن رویداد واکنشی نشان نداده‌ام.

«احمد باطبی» اما در ذهنم حک شد. او تنها سه سال از من بزرگتر بود و من که با تمام قدرت روی طرح‌های آینده‌ام کار می‌کردم برایم غیرقابل تصور بود که او با تلف شدن بهترین سال‌های زندگی‌‌اش در زندان چه می‌کند.

پس از فروکش کردن جنجال‌های خبری و داستان جلد «اکونومیست»، حس می‌کردم او تنها «گاهی» در بورس خبری قرار می‌گیرد؛ گاه به خاطر بیمار شدن‌اش بر اثر شکنجه‌های زندان، گاه به خاطر دیدارش با نماینده‌ي حقوق بشر... کمااینکه حالا هم مُد شده که همه‌ درباره‌ي مهاجرتش به آمریکا اظهار نظر کنند. دیگر زمان‌ها اما کمتر کسی به یادش بود که او در زندان در حال از دست دادن همه چیز است.

از بیم آنکه من هم به جمع فراموشکاران بپیوندم، عکس احمد باطبی در روزهای 18 تیر را به عنوان تصویر یاهو مسنجرم استفاده می‌کردم. اینکار دایماً اعتراض دوستان را ضمن گپ‌های اینترنتی در پی داشت. می‌گفتند: «عکس را بردار! اعصابمان را خرد می‌کند» و من اهمیتی نمی‌دادم.

هیچ کاری از دستم بر نمی‌آمد. تنها در زمان تمرین‌هایم به این می‌اندیشیدم که قطعه‌ای خواهم ساخت و آنرا به احمد باطبی تقدیم خواهد کرد؛ به او و همه‌ي کسانی که به نوعی در جریان رویدادهای هیجده تیر آسیب دیدند. ولی حتا این کار هم ممکن نبود. من هنوز در ایران زندگی می‌کردم.

زمان گذشت و در نهایت، من هم در میان ایرانیان بیشماری که از عملی کردن ایده‌هایشان ناامید شده بودند، برای ادامه درس، کار و زندگی، ایران را ترک کردم. سفری که می‌دانستم تا زمانی نامعلوم، بازگشتی در پی نخواهد داشت و همین آنرا سخت‌تر و طاقت‌فرساتر می‌کرد...

خبر را انوش برایم آورد؛ همکلاسی سال‌های دور در شیراز. من باور نمی‌کردم. انوش پافشاری می‌کرد که ویدئوی مصاحبه‌ي احمد باطبی را در اینترنت دیده. با اینهمه من اصلاً جدی نمی‌گرفتم. درستی خبر برایم غیر قابل تصور بود و باور آن، خارج از توان من. «از ایران خارج شده؟» «این ممکن نیست»...

لحظه‌ای که در یوتیوب مصاحبه‌‌ي او را می‌دیدم چشمانم را تنگ می‌کردم تا باورم شود درست می‌بینم. شادی عمیقی تمام وجودم را فرا گرفته بود که در عین حال پر از اندوه و نگرانی بود.

همه چیز با چنان سرعتی اتفاق افتاده بود که نه زمانی جهت ساخت قطعه‌ برای احمد باطبی بود و نه تمرکزی. تنها چهل روز به کنسرت مانده بود. پس از زنده شدن خاطرات تلخ آن روزها و پس از در آمدن از شوک این خبر، صدایی در ذهن من می‌گفت: «تمام برنامه را به احمد باطبی تقدیم کن» و همین کار را کردم.

دایی محمد نخستین فرد ِ شگفت‌زده بود:

- پس تو دیگر نمی‌خواهی به ایران برگردی...
- چرا می‌خواهم برگردم!
- کمی بیشتر فکر کن.
- من دلم می‌خوات این برنامه رو به احمد باطبی تقدیم کنم و این کار رو می‌کنم!
- پس هر کاری دلت می‌خوات بکن.


* * *

از احمد می‌خواهم که در کنسرت حضور داشته باشد ولی مدارک‌اش هنوز آماده نیست. نمی‌تواند سفر کند. سر به سرش می‌گذارم:

- اگر بیای گم می‌شی! آلمانی‌ها روی زبان‌شون حساسیت دارن، به انگلیسی جوابت رو نمی‌دن!

می‌گوید: «بگو بشیـنیـن تا بیام باهاتون آلمانی حرف بزنم!...»

* * *

کنسرت 30 آگوست در دانشگاه کُلن، نخستین کنسرت من پس از آزادی احمد باطبی است. جنبه‌ي احساسی برنامه‌ام را به عنوان شادباش برای آزادی‌ای که بدست آورده، نثار او می‌کنم. کار دیگری از دستم بر نمی‌آید.

۱۳۸۷ مرداد ۳, پنجشنبه

«این صدای گرفته، از این دیار پَر کشیده…»

چی بهتر از اینکه در نیمه شبی که می‌دانی فردا و پس‌فردایش تعطیل هستی بنشینی و یادداشتی برای وبلاگت بنویسی! البته در کنار عرق بیدمشکی که از سوپر ایرانی در آن‌سوی شهر خریده ای و ترانه‌ای صمیمی که کاوه باغچه‌بان می‌خواند:

این صدای گرفته
از این دیار پر کشیده
توی تنهایی و دوری شب
ترانه ای پر از درده
من غیر از این چیزی ندارم
برای تو یه آهنگ غم گرفته…


به هر حال، من یادداشت امشب را نه برای این ترانه، بلکه برای پیام‌هایی نوشتم که پس از ایجاد این وبلاگ بدستم رسید. پیش‌نوکِ اول، طبق معمول، اردوان ِ خِپل است. ماه‌هاست من و اردوان که دقیقاً در دو سوی کُره هستیم چون می‌دانیم دست‌مان به هم نمی‌رسد هر می‌خواهیم نثار هم می‌کنیم! به خاطر عنوان وبلاگ «نق‌نق‌های پژ!» نوشته: «اگر یک حرف درست در عمرت زده باشی همینه»!

نیکزاد، قدری مهربان‌تر است و «قاچاقی وبلاگ درست‌کردن» را شادباش می‌گوید. شعله از دور دست، مانند همیشه در حال احساساتی شدن است؛ و نیک، دوست‌داشتنی‌ترین موجود دویست کیلویی جهان، همچنان مشوق است. کاش می‌فهمیدم این همه انرژی و انگیزه را از کجا می‌آورد.

آرش که راهی پراگ است برای وبلاگ می‌گوید: «مراقب باش چُس‌ناله‌اش نکنی!» و شاهرخ تندروصالح با پیام‌های شیرازی‌اش از دور انرژی می فرستد! لیدای نازنین اصلاً به‌وجود آمدن ِ وبلاگ مرا باور ندارد. مریم به پاندای سرصفحه ابراز علاقه‌ می‌کند. «انوش» که نوشته‌ي اول به بهانه حضور او در اینجا بود از ماندگار شدن همه‌ي خاطرات آن سفر از راه این نوشته می‌گوید و دوست‌داشتنی‌ترین پیام را ناشناسی نوشته بود که از هر کجای شیراز می‌خواهم برای عکس می‌گیرد و می‌فرستد….

هر چه نباشد برای من تنوع، سرگرمی و دلخوشی تازه ‌ای شده. گویی دوستان نشسته‌اند و به حرف‌هایم گوش می‌کنند. بزرگترین شادی و تسکین. کمی از روزمرگی‌ام کمتر می‌کند. حس وبلاگ‌نویسی در سال‌هایی که در ایران بودم هیچگاه برایم وجود نداشت. اما از لحظه‌ای که زندگی در دنیای تازه را آغاز کردم آنچه مسلسل‌وار پیش می‌آمد چنان ذهن مرا مشغول می‌کرد که نخستین واکنش به آنها، ثبت و در میان گذاشتن‌شان با دیگران بود.
دست‌نویس‌های زیادی از نخستین روزهای زندگی در هلند دارم. می‌خواهم کم کم همه را تایپ کنم و همین‌جا بگذارم. دست‌کم دوستانی که در آخرین روزهای ایران با من بودند و هیچوقت نتوانستم بنشینم برایشان بگویم که در اینجا چه گذشت خواهند خواند.

۱۳۸۷ تیر ۲۹, شنبه

"احمد باطبی در اینترنشنال هرالد تریبون"

14 ژوییه 2008 ، فرودگاه لندن - نفسی راحت می کشم! در کتابخانه بریتانیا هر چه را می خواستم پیدا کرده‌ام. همه نوارهای ویدئو هم به دی.وی.دی تبدیل شده اند. تنها می‌ماند همت مصطفی برای شروع ادیت مستندی که شب و روز روی سناریو‌ اش کار کرده‌ام.

در ورودی هواپیما چند نسخه از اینترنشنال هرالد تریبون گذاشته اند. یاد حرف امروز صبح یکی از دوستان می‌افتم که گزارش نیویورک تایمز درباره احمد باطبی در این روزنامه هم چاپ شده. بی‌اختیار یک نسخه برمی‌دارم. گزارشی مفصل با عکس در صفحه دوم. تیترش را گذاشته اند: "فرار حماسی مخالف از ایران به آمریکا".

باز هم برای باطبی نگران تر می شوم. صدای خنده فِری در گوشم می آید:

- مگر بچه سه ساله است که برایش نگرانی!
- بله! نگرانم.

در بخشی از گزارش، باطبی می گوید: "زمانی که ایران را ترک می‌کرده مانند کودکی بوده که از مادرش جدایش کرده و در دنیایی ناشناخته رهایش کرده‌اند... " . اما برای من، او مانند تکه ای از کشورم بود که در یک اقیانوس بزرگ، سرگردان شده.

عکس و لحن بخش هایی از گزارش، کمی حرصم را در می آورد. چشمانم را می بندم و سعی می کنم به هیچ چیز فکر نکنم. حتا نمی خواهم در ذهن، به کسانی که علیه باطبی می گویند و می نویسند ملحق شوم.

روزنامه را در گوشه ای از کیفم جا می دهم. روی صندلی هواپیما پهلو به پهلو می شوم و از پنجره بیرون را نگاه می کنم. خورشید با تمام زیبایی خیرکننده‌اش در حال غروب است. از کادر پرواز یک نفر در بلندگو می گوید: "یکی از مهمانداران در حال رفتن از کمپانی است" و سپس به شوخی می‌گوید: "چون آخرین پرواز او با ماست لطفا بیشتر به او توجه کنید!". مهماندار با کلاهی خنده دار، ظروف شام را جمع می‌کند و مسافران برایش آرزوی موفقیت می‌کنند. من هم خوشحالم. خوشحالم که شادی همچنان در میان این مردم است.

هواپیما کم کم از بالای ابرها در خاک هلند آرام می گیرد. هر وقت به آرامشی که این سرزمین به من ارزانی داشته فکر می کنم، یاد نوشتهء سپهر یوسفی درباره آثار قادر عبدالله، نویسنده ایرانی-هلندی می‌افتم: "در سرزمین هموار و همیشه ابری هلند، در حسرت کوه‌های استوار و خورشید تابان کهن دیار خود" است.

"انوش، شیراز را برایم می آورد..."


15 ژوئن 2008 ، آمستردام - نیمه شب، نام فرستنده یک ایمیل، چشمان مرا گرد می کند. آیا واقعاً همان همکلاس دوران دبیرستان در شیراز است که برایم ایمیل زده؟! باور نمی کنم.

آره! خودش است. انوش.
پس از حدود پنج سال دوباره تماس مان برقرار شده. نوشته برای فوق لیسانس در فرانسه است و به زودی به آمستردام می آید. برای رسیدنش ثانیه شماری می کنم و در ذهن برنامه می ریزم که دیدینی ترین جاهای آمستردام کجاست که انوش در سفر دو روزه اش نباید از دست بدهد.

در کنار درب یکی از ورودی های اسخیپول منتظر من است. در بروز احساسات باید کمی محتاط بود. اینجا هلند است نه ایران!

من می گویم انوش اصلا عوض نشده، او هم همین حرف را درباره من می زند. حجم خبرها و اطلاعات آنقدر زیاد است که نمی دانیم چه کنیم! باید از وضعیت تمام همکلاسی ها باخبر شویم. دلمان می سوزد. نود درصد آنها در کشورهای مختلف پراکنده اند و اغلب آنهایی که اهل ریسک و طرح های بلند پروازانه نبوده اند در ایران مانده اند.

تکرار اصطلاحات شیرازی و لهجه شیرینی که مدتهاست از آن دورم هم بخش مهمی از گپ های ما در گوشه و کنار شهر است. انوش می گوید: «افشین پیروانی در یک برنامه تلویزیونی درباره فوتبال گفته: "بچه های ما تاکتیک پذیرند. خودمانی بخواهیم بگوییم، حرف گوش کن هستند"». از قهقهه خنده مان مردم در خیابان برمی گردند و نگاهمان می کنند. کاهش می شد اینجا به شیرازی بنویسم که چه می گفتیم!

انوش در دو روز، تمام شیراز را با خودش برایم آورد. موقع خداحافظی به این امید هستیم که برای کنسرت سی آگوست من به کلن خواهد آمد. حیف، امروز ایمیلش آمده بود که برنامه سفرش جور نشده و آن زمان در شیراز خواهد بود. شاید بعد. شاید.