وبلاگ شخصی پژمان اکبرزاده
Pejman Akbarzadeh Personal blog in Persian
فیس‌بوک / Facebook - تویتر / Twitter - تارنما / Website


۱۳۸۹ فروردین ۱, یکشنبه

شعارهای مردم شیراز در حافظیه، لحظه سال تحویل 1389

هزاران نفر از مردم شیراز برای تحویل سال 1389 در حافظیه گردهم آمده بودند و لحظاتی پس از تحویل سال، علیرغم فضای رعب آور شهرهای ایران، به شعار دادن در پشتیبانی از میرحسین موسوی پرداختند. 


ویدئویی که در زیر می بینید را یکی از دوستان که در مراسم آن شب حضور داشته برایم ارسال کرده تا بقیه مردم در ایران و دیگر نقاط دنیا را از آنچه در شیراز گذشته با خبر کند.


در تلاش هستم تا ویدئوهایی بیشتری را بدست آورده و منتشر کنم. ضبط و ارسال چنین ویدئویی در شرایط کنونی ایران و موج دستگیری و شکنجه، جدا" .... می خواهد که این دوست ما شدیدا" دارد !



۱۳۸۸ بهمن ۱۰, شنبه

درگیری‌ شدید در اجرای ارکستر سمفونیک تهران در هلند

پژمان اکبرزاده
pejman.akbarzadeh@gmail.com
http://www.pejmanakbarzadeh.nl/

اجرای ارکستر سمفونیک تهران در روتردام با درگیری فیزیکی شدید بین کارمند سفارت جمهوری اسلامی معترضان ایرانی در تالار، کارمندان سفارت جمهوری اسلامی و عوامل امنیتی سالن دچار اختلال و ناتمام ماند.

همزمان با برنامه در تالار گروهی ایرانیان در برابر تالار تظاهرات اعتراض‌آمیزی سازمان‌دهی کردند.
در آغاز این برنامه یکی از ایرانیان، به طور ناگهانی با علامت پیروزی سبز رنگ روی صحنه پرید و کمتر از یک دقیقه آنرا بالا گرفت و با واکنش سریع نیروهای امنیتی تالار از سالن بیرون برده شد. به فاصله کوتاهی، یکی دیگر از حاضران به روی سکوی رهبر ارکستر پرید و با در دست گرفتن بلندگوی ارکستر به شعار دادن علیه جمهوری اسلامی پرداخت. این معترض نیز با واکنش خشن انتظامات از تالار بیرون برده شد.


حرکات نیروهای امنیتی سالن به شدت فضای تالار را ملتهب کرد. در حین اجرا، شماری از بین جمعیت، پارچه‌‌های سبز و دستان خود را به نشان پیروی بالا بردند.
در پایان قطعه اول ارکستر، تعدادی از جمعیت به خواندن سرود «ای ایران» و «یاردبستانی» پرداختند. در همین حال، ارکستر، اجرای قطعه دوم را آغاز کرد و در همان زمان، نیروی امنیتی  از معترضان خواستند که پارچه‌های سبز خود را پایین بیاورند ولی این حرکت به طور نامتناوب در طول قطعه ادامه پیدا کرد.
در این بین، یکی از دانشجویان ایرانی مقیم هلند خود را به جایگاه بالای ارکستر رساند و تکان دادن پارچه‌ای سبز رنگ را آغاز کرد. او کمی بعد از بالای ارکستر به جایگاه نوازندگان ارکستر پرید و پارچه‌ اش را دوان دوان تکان ‌داد.


ارکستر همچنان در حال نواختن بود و سه نفر از ماموران امنیتی سالن روی صحنه در حال دویدن به دنبال او بودند. این دانشجو که از اعضای شبکه جوانان پیشروی ایران در هلند بود در نهایت توسط نیروهای امنیتی از سالن بیرون برده شد.


این حرکت با درگیری‌های لفظی و سپس فیزیکی کارمندان سفارت جمهوری اسلامی در میان جمعیت با ایرانیان معترض همراه شد. در حالی که در مرکز سالن، تعدادی از نیروهای امنیتی سالن در حال جداکردن این افراد بودند، تعدادی از کارمندان سفارت ایران از روی صندلی‌ها به سوی معترضان حمله بردند.

دهها نفر از شهروندان غیرایرانی روی صندلی‌های نزدیک به ارکستر نشسته بودند و یکی از آنها در پایان یکی از قطعات با لهجه غیر ایرانی گفت: «درود بر جمهوری اسلامی». در دقایق بعد، درگیری‌های لفظی شدیدی به اتباع غیرایرانیانی که اغلب با پوشش اسلامی  حاضر بودند با ایرانیان معترض همراه شد. یکی از این اتباع در پایان یکی از قطعات با لهجه‌ای غیر ایرانی گفت:  «درود بر جمهوری اسلامی». متشنج کرد.
دقایقی اجرا متوقف شد و کنسرت ناتمام ماند.



در حال عکاسی از درگیری‌ها بودم که یکی از ماموران امنیتی سالن با لحن تندی از من خواست تالار را ترک کنم. کارت ‌بین‌المللی روزنامه‌نگاری‌ام (صادره از فدراسیون بین‌المللی روزنامه‌نگاران در بلژیک) را نشان دادم و گفتم من روزنامه‌نگار هستم و تنها در حال عکاسی هستم. او گفت: "گم شو بیرون! اینجا ما قانون را تعیین می‌کنیم.".
در بیرون از تالار، چهار ماشین پلیس، با سگ، همراه با دو اسب حضور داشتند. از یکی از افسران ارشد پلیس هلند پرسیدم: «مسئول چنین برخوردی با یک خبرنگار در تالار کیست؟» و او گفت: «باید به شهردار روتردام شکایت کنید.»




در ادامه‌ی کنسرت‌هایی با عنوان «صلح» با اجرای ارکستر سمفونیک تهران  در اروپا، این ارکستر شنبه شب، 30 ژانویه، ارکستر به رهبری منوچهر صهبایی در روتردام (هلند) در یکی از گران‌ترین تالارهای هلند، «د دولن» اجرا داشت.


پیش‌تر برنامه‌های ارکستر در رم و بروکسل با اعتراضات آرام ایرانیان مقیم ایتالیا و بلژیک همراه شده بود. اما جو جامعه مهاجر ایرانی از چند روز پیش از کنسرت هلند و حتا جامعه سیاسی هلند در این رابطه دچار التهاب زیادی شد.
 
روز چهارشنبه، پرتیراژترین روزنامه چاپ هلند، تلگراف، در مصاحبه‌ای با پژمان سلیم، فعال حقوق بشر و وکیل ایرانی مقیم لاهه، به اعتراضات جامعه ایرانی-هلندی نسبت به این کنسرت اشاره کرد. در همان گزارش آمد که شماری از ایرانیان در تدراک برگزاری تظاهرات اعتراضی در برابر تالار کنسرت هستند.


دو تن از نمایندگان پارلمان هلند در همان گزارش با اجرای سمفونی صلح توسط ارکستر دولتی ایران ابراز مخالفت کردند. دیروز هم هری وان بومل، نماینده حزب سوسیالیست پارلمان هلند به رادیو زمانه در آمستردام گفت، اجرای چنین کنسرتی در روتردام مایه ننگ این شهر است.





Balatarin

۱۳۸۸ دی ۲۶, شنبه

کمک به زلزله‌زدگان هائیتی را فراموش نکنیم...

بر و بکس باحال، راههای زیادی برای کمک بر زلزله‌زدگان در هائیتی هست از جمله از راه بنیاد کودکان ایرانزمین (چیلدرن آف پرشیا) در آمریکا.

خیلی ساده از راه این لینک میتونین کمک کنین؛

اینجوری هم به هائیتی کمک کردیم و هم از راه یک بنیاد مردمی که قبلاً برای بچه‌ها در ایران کارای زیادی کرده.

در این سایت این امکان وجود داره که از طرف دیگران هم میتونیم کمک کنیم و اینکه به یاد کسی. من به یاد امیر زمانی‌فر نازنینمون کمک کوچیکی کردم. می‌دونم که اگر بود بلافاصله کمک می‌کرد. دیگه هر کی از طرف یا به یاد هر کسی که میخوات.

فراموش نکنین در زمین‌لرزه بم، دنیا ایران رو تنها نذاشت.

۱۳۸۸ دی ۱۹, شنبه

حیواناتی که پارسی سخن می‌گویند :)

یکی از بروبکس باحال توی تورنتو به اسم اردشیر یه ویدئو درست کرده که توی این روزای سخت، لبخند به لب خیلی از ایرونیا اورده. البته بیشتر رو لب ایرونیای اینور آبی، چون یوتیوب که به لطف بعضی‌ها اونور واسه کمتر کسی قابل دیدنه.

ویدئو از حیوونایی که فارسی می‌خونن! با ریتم شش و هشت قِـر میدن، و سر درس خوندن بچه‌شون کتک کاری می کنن! تنها یه بخشش مربوط به ما نیست و اونم رهبری یکی از سمفونی‌های بتهوونه به همت یک قورباغه هنرمنده!

خدا کنه دست کم این ویدئو باعث بشه یادمون نره که به خدا، حیوونا هم دردشون میات. اینقدر آزارشون ندیم. قربون همه.




با حیوانات مهربان باشیم!

۱۳۸۸ دی ۱۴, دوشنبه

یادبودی از جمهوری آذربایجان برای هایدهء همیشه ماندنی...


برای من، «واست میمُردم» یکی از عمیق‌ترین ترانه‌های هایده است. موسیقی و تنظیم از آندرانیک، روی سروده ای از لیلا کسرا (هدیه). این ترانه شاید به این دلیل که ویدئویی از آن تهیه نشد، کمتر به مردم معرفی شد.

در سال 2008 زمانی که موفق شدم آندرانیک را در لوس آنجلس ببینم، از او پرسیدم: در زمان ضبط این ترانه چه فضایی حکمفرما بود؟ او گفت: «بسیار غمگین... هایده با این ترانه که در مایه شوشتری ساخته شده بود بسیار ارتباط برقرار کرد و به اصطلاح، آنرا فورا گرفت.»
"واست میمردم" در سال 1988 در لوس آنجلس ضبط شد و در ماه‌های پایانی همان سال در آلبوم "سوگند" توسط شرکت ترانه منتشر شد؛ آخرین آلبوم رسمی هایده.


حدود بیست سال پس از درگذشت هایده، یک خواننده خوش صدا از جمهوری آذربایجان، از این ترانه بر اساس نسخه اصلی، اجرایی تازه ارائه کرده است.صدای او هم گرم و دوست داشتنی ست.




www.HayedehDocumentary.com

۱۳۸۸ مهر ۱۲, یکشنبه

«امیر، دوست نازنینم، هیچ وقت نمی میره»





فصل اول

امیری! خپل-مپل! همینجوری مهمون دعوت می‌کنی؟! نیستی که...

من اینجا کُلی دوست جدید پیدا کردم. رفیقتو قاپ زدن!:

روزبه – مینا – شیرین – نیما ... بازم بگم؟! الهه روانشاد هم چقدر مامانه!

راستی، سر راه یه پارک تپه‌ای دیدم که زمینش پُر از برگ‌های سبز بود. تازه فهمیدم تو چرا عاشق این شهر هستی... ضمناً تو و سحر چقدر شبیه به همین. کُلی جوک‌های بی‌تربیتی هم برات آوردم!

دیشب واسه نیما تعریف کردم که نصف آدامس عسلی‌هایی که زن دادشم از ایران فرستاده بود رو واسه تو فرستادم! نیما معتقده ما مخوف‌ترین شبکهء قاچاق رو از ایران در دست داشتیم و نمی دونستیم!

شیرین فامیلی داره میات که بریم پل چارلز. شمارهء جدیدمو داری که؟ زنگ بزن ببینیم کجا ببینیمت.

بوس – بغل + شکلک‌های جیمیل!

داداش پژی



فصل دوم

امیری، داداشی، از راهروی رادیو اروپای آزاد، شمع و گل‌های روی میزت رو می‌بینم. اصلاً خوشم نیمد. بگو ورش دارن بابا.

قلب من تاپ تاپ می‌زنه تا ساعت یک برای شروع مراسم. بعد یهو می‌شنوم مراسم ساعت چهاره. منبع اطلاعات که آرش باشه همینه! آقا شهرابی؛ دویست کیلو مهر و محبت!

ای بابا! دست من و آرش هم که گل های سفیده! اینا چیه دست ما...
همه عقل شونو از دست دادن! چی می گن؟!
به همین خاطر رو گل‌هام می‌نویسم: «امیر، دوست نازنینم، هیچ‌وقت نمی‌میره.»

امیری، خپل-مپل، توی مراسم، پدر رُزا، خیلی سعی کرد که خوددار باشه ولی اشکاش آروم آروم می‌ریخت رو گونه‌هاش. من دیگه نمی‌تونستم بهش نگاه کنم. حرفاش کمر همه رو شکست. مامان رُزا، در نظرم، قوی ترین مامان دنیا جلوه کرد. حتا قطره‌ای اشک نریخت. از همه خواست برای هدفی که دارن براش گام برمیدارن محکم باشن و نذارن این قضیه ضعیفشون کنه.



مهین همچنان در اغماست. اونو از سال گذشته به یاد دارم. دنبال تلفن‌های تماس تعدادی از ایرانی‌ها در هلند بود که برام ایمیل زد. آشنایی دیگه‌ای باهاش نداشتم. مهین همچنان در اغماست. خواهرش در مراسم خیلی بی تابی می‌کرد. دل همه به درد اومد...

امیری، اونایی که عوضی بودن هنوز هم عوضی هستن؛ یه کمی هم شاید بیشتر. مهم نیست. خوبا بیشتر هستن.

سحر رو بغل کردم. گفت یک ماه پیش بود که لینک خبرگزاری فارس رو برات فرستاده و گفته «اینا از پژمان تعریف کردن یا فحش دادن؟!»

حسن رو که بغل کردم، گفت: «حالا میای بی معرفت؟»

گلناز رو که بغل کردم گفت: «حالا باید همو ببینیم...»
چشم هاش بس که گریه کرده بود مثل پیالهء خون شده بود.

مهرنوش گفت که چه رویاها درست کرده بودین.

نیوشا، توماج، آرش و مهدی داغونن. هانا مریضه. روزبه سعی می کنه خوددار باشه. امیر مصدق کاتوزیان گفت یادداشتم روی صفحهء فیس بوکت رو خونده. آدم جالبیه. منو که دید با لحن مزه‌ای گفت: «متوجه شدم شما پژمان اکبرزاده هستید به نوعی.»

چه خوب شد که اومدم. اگر آمستردام می‌موندم می‌ترکیدم.

بعد از مراسم همه سبک‌تر شدن. از خیلی ها نمیشه فیلم گرفت. همین یکی - دو دقیقه رو از توی اتاق خبر گرفتم واسه بچه هایی که بیشترشون دورن ولی دوست داشتن با ما باشن:

یوتیوب

فصل سوم

ظاهراً صمیمت بین همه بیشتر شده ولی پراگ، سراسر در چشم من، تنها یک اردوگاه جنگی مصیبت زده‌ست. مصیبتی که گیجم از کجا نازل شد.

میزش رو پاک می کنم. آب گلدون‌ها رو عوض می‌کنم و براش یادداشت می ذارم. دیگه کنترل‌ام رو از دست می دم. احساس می کنم تعادل روانی‌مو هم از دست دادم. برای بچه‌ها جوک می‌گم و سعی می‌کنم بخندونمشون، لحظه‌ای بعد زار زار گریه می‌کنم و لحظه‌ای گیج و خسته به‌دور خودم می‌گردم و حس می‌کنم در برزخم.



میترا و بابک چند میز اونطرف‌تر با ایران تلفنی صحبت می‌کنن. از خواب مصنوعی مهین می‌گن و گزارش تصادف که همه منتظرش هستن. میان طرف من. شونه‌هامو می‌گیرن و ازم می‌خوان گریه نکنم. یه کم بعد، هانا هم با چشمای ورم کرده به ما می پیونده. یادداشت من روی میز امیر رو می‌خونه و با لحنی سرد و یخ‌زده به من می‌گه: «سحر هم همین کارو کرد. وقتی خبر رو شنید، به امیر زنگ زد و روی پیامگیرش پیغام گذاشت...»

در راه بازگشت به آمسترام، از پنجره هواپیما به دوردست نگاه می کنم. حس می کنم حتا فکر کردن به اونچه پیش اومده، چیزی ست خارج از ظرفیت من.
صدای امیر تو گوشم می پیچه. وقتی در آمستردام، منو با چنین نگاهی غرق در اندوه دوری از ایران می دید، با دلسوزی می گفت:
«پژی، به چی فکر می کنی؟»

امیری، داداشی، من آخرش اومدم پراگ. ولی هر چی منتظرت موندم نیومدی...

۱۳۸۸ مهر ۷, سه‌شنبه

"پِِژی، گمونِت کِی می تونیم بریم ایران؟..."




رو دوچرخه نیم ساعت تموم گریه کردم.
خونه که رسیدم دیگه از حال رفتم
دوباره بیدار شدم. انگار اشکام خشک شدن
مثل یه مجسمه سنگی بی حرکتم

امیر! تو شوکم - تنم یخ کرده - یعنی دیگه کسی نیس دوازده شب بهم زنگ بزنه ازم بپرسه "پژی به نظرت کِی می تونیم بریم ایران..." امیری، داداشی، یعنی دیگه نمی خوای باهام حرف بزنی.

امیری تو دلم همیشه زنده ای. بس که ناز بودی و مهربون. خنده هات تو ...گوشمه، جوکات. داداشی کجا رفتی. هیچ کی بهتر از تو نمی دونست توی غربت، رفیق از دست دادن یعنی چی


امیری، این مصاحبه رو هر بار بخونم جیگرم آتیش می گیره.
http://www.radiofarda.com/content/f1_Hayedeh/1372249.html

یادته تو قطار تو راه آخن، با هم بلند می خوندیم:

مثل مُردن میمونه از - همه کس دل بریدن
حتا بدتر ز مردن - عزیزارو ندیدن

امیری، داداشی، کمر همه ما رو شکوندی...
اگه اون دنیایی هست، اگر روح تو زنده ست، امشب، وقتی بس که اشک ریختم خوابم برد، به خوابم بیا. باهام حرف بزن

امیری، داداشی....


مهرنوش ازم خواست بهش زنگ بزنم. گفت با دوستای امیر که حرف بزنم آروم میشم.
به خدا الان بهش زنگ زدم
ولی بغضش ترکید نتونست باهام حرف بزنه


تو ایران که باشی میری تشیع جنازه باهاش وداع می کنی
تو مراسم یادبودش اشک میریزی خالی میشی
اما اینجا بغضش واسه همیشه تو گلوت می مونه

امیری داداشی کاش منم تو اون ماشین بودم