وبلاگ شخصی پژمان اکبرزاده
Pejman Akbarzadeh Personal blog in Persian
فیس‌بوک / Facebook - تویتر / Twitter - تارنما / Website


۱۳۸۹ مهر ۷, چهارشنبه

ترانه قدیمی هایده با صدای علیرضا قربانی

همایون خرم یکی از ترانه‌سازهای خفن موسیقی ایرانیه. «تو ای پری کجایی»، «امشب در سر شوری دارم» یا «نیمه شبان تنها» تنها دو سه نمونه از ترانه‌های این استاده که ملودی‌های جادویی‌شون آدم رو به عرش می‌برن. به جز این کارهای معروف، یک ترانه مهجور از همایون خرم هست که من عاشقش هستم: «افسانه شیرین».

«افسانه...» حدود سال 1970/1349 با شعر بهادر یگانه ساخته شد. این ترانه با صدای هایده و ارکستر بزرگ گلها اجرا شد. می‌تونید اینجا بشنوینش:



روی سی.دی که این ترانه در اون بود، هر زمان نوبت به این کار می‌رسید، رَدِش می‌کردم. اجرای یکنواخت و تک‌صداییش، حوصلم رو شدیداً سر می‌بُرد. یکبار که سی.دی در حال پحش بود، دستم گیر بود و نمی‌تونستم بزنم بره جلو! آهنگ کامل پخش شد. در نیمه‌هاش، حس کردم پشت یک موج سوارم که آروم آروم داره منو با خودش می‌بره... در نهایت متوجه شدم، موسیقی، شعر و موسیقی، همه جادویی‌اند و تنها این تنظیم ابتدایی آن است که زیبایی اثر را به فنا داده!

مدتی بعد با کمی تغییر، «افسانه» را با تغییراتی برای پیانوی تکنواز تنظیم کردم؛ با تغییراتی در ریتم و شیوه بیان. این نسخه در چندین رسیتال در هلند و آلمان اجرا شد  و انعکاس خوبی هم از شنوندگان گرفتم؛ حتا خیلی از موزیسین‌هایی که به اجرای موسیقی ایرانی با پیانو نظر خوشی نداشتن از این برداشت خوششون اومد.
این تنظیم چند هفته پیش روی آی-تیونز هم منتشر شد ولی خود استاد خُرم چندان باهاش حال نکردن. گمونم با اینکه برداشت پیانویی همچنان خیلی هم ایرانی صدا میده ولی چون ایده‌های کلاسیک پشتش بوده، برای ایشون زیاد دلچسب نبوده. شاید دوست داشتن که کار در همون فضای برنامه گلها بمونه؛ چیزی که من به شدت از اون گریزان بوده و هستم!

به هر حال، در همون زمان، آقای خرم گفتن که قراره علیرضا قربانی با تنظیم ارکستری تازه‌ای «افسانه» رو بازخونی کنه در آلبومی به نام «رسوای زمانه». دیروز در یوتیوب به طور اتفاقی این نسخه تازه رو شنیدم و قفط نمی‌دونم چرا نامش رو به «راز دل» تغییر داد‌ه‌اند.

اجرای تازه به نظرم به دل نشستنی ست. البته بعضی جاها خیلی شلوغ می‌شه و صدای سنج‌های پی در پی رو اعصاب می‌ره ولی در کل فکر می‌کنم، بابک شهرکی برای تنظیم تازه، کاملا در پوست اثر رفته و کوشیده با یک پشتوانه حسی عمیق، محتوای کار اصلی رو با هارمونی تازه و ارکستر، برجسته‌تر کنه. می تونین از این زیر بشنوینش. دست همه درد نکنه!


(لینک  به مستند "سخن از هایده")


۱۳۸۹ مهر ۱, پنجشنبه

الهام ایرانی در دو نقاشی از رامبرانت؟

نام یکی از نقاشی‌های رامبرانت، «مردی در لباس شرقی» هست. برخی از کارشناس‌ها و منتقدای هنری معتقدن که این اثر با الهام از دیدن «موسی بیگ» در هلند کشیده شده؛ نخستین سفیر ایران در هلند.


رامبرانت یک نقاشی دیگه هم داره که در منابع انگلیسی ‌زبان، به نام  The Persian (ایرانی) معرفی شده. این عکسشه:


حالا باز دارم می‌گردم ببینم چه چیزایی دستگیرم میشه. می‌خوام درباره این موضوع توی مستندی که دارم پژوهش‌هاش رو انجام می‌دهم صحبت کنم؛ یه مستند درباره جامعه ایرانی در هلند پیشینه روابط سیاسی، اجتماعی و فرهنگی این کشور با کشور خودمون.

روابط ایران و هلند رسماً در سال 1626 آغاز شد، در زمان شاه عباس صفوی. در آن سال، موسی بیگ به لاهه آمد و استوارنامه خودش رو تقدیم کرد.

بر پایه اداره آمار هلند، الان بیش از «سی و یک هزار» ایرانی در هلند زندگی می کنه که از آغاز، روابط پرتنشی رو با دولت خودشون داشته اند؛ شاید تحت تاثیر آزادی‌های بی حد و حصر موجود در هلند!

۱۳۸۹ مرداد ۲۹, جمعه

خواب بیژن سمندر رو دیدم... در شیراز... به دور از بیماری

دیشب خواب بیژن سمندر رو دیدم. شاعر همشهری و دوست داشتنی. در شیراز اون رو دیدم. ناظم مهربون یکی از مدرسه هایی که توش درس خوندم هم بود. به اضافه دکترم از آمستردام و چند تا از دوستها و فامیل ها. سمندر رو در مطب پزشک در نبش خیابان عفیف آباد دیدم. جایی که پزشک اطفال آنجا بود . مادرم ما رو اونجا می برد. سمندر قدری مریض حال بود ولی از پارکینسون سختی که میگن بهش مبتلاست خبری نبود. وقتی دیدمش بغلش کردم و گفتم من هیچوقت شاعر "زندگی" و "نرگس شیراز" رو از یاد نبردم. او گریه اش گرفت...

برنامه نوروز 1369 اش رو یادم میات. تار میزد و می خوند: 

نوروز رسیده است / نوروز در این غربت جانسوز رسیده است / هنگامهء دیدار گل و دیدن یار است / اما چه بهاری و چه یاری / با این همه اخبار پریشان چه توان کرد......

برنامه ای در تلویزیون ملی ایران - نوروز 1354 / 1975 - با شعرخوانی بیژن سمندر، در برنامه پرویز قریب افشار، انوشیروان روحانی و مهستی:



بیژن سمندر نازنین در آن روزها...
خدایا، هر جا که هست، مراقبش باش



خسته از این اسارتم - دنبال اون ستاره هام - ستاره های شهرمون... ‬ (بیژن سمندر - 1983- لوس آنجلس)

۱۳۸۹ مرداد ۲۸, پنجشنبه

روزنامه هلندی: چهل و پنج میلیون دلار برای ایران (کودتای ۲۸ مرداد) - Millioen dollar voor Perzië



امروز، سالگرد کودتای ۲۸ مرداد است.
 فضای اینترنت هم سرشار از نوشته‌ها و اظهار نظرهای گوناگون درباره این رویداد.
بارها از این کودتا به عنوان یک کودتای آمریکایی و انگلیسی در ایران یاد شده؛ ولی فکر می کنم حدود ده - دوازده سال پیش بود که بخشی از اسناد این کودتا توسط نیویورک تایمز منتشر شد.
دستکم در میان افراد واقع بین، کسی نیست که منکر سرمایه گذاری اندیشمندانه ایالات متحده و بریتانیا در این کودتا باشد ولی اگر کمی خونسرد به اسناد منتشر شده نگاه کنیم، زوایای دیگر یا شاید حقایق تلخ دیگر از این رویداد سیاسی برایمان آشکار می‌شود:

به جز شماری از گردانندگان و پشتیبانان مالی، بخش اعظم عوامل کودتا «ایرانی» هستند! بله! «ایرانی». نمی‌دانم چقدر باید «ایرانی» را بلند گفت که همه ایرانی‌ها گوششان بشنود! حال به جای بررسی ملتی عجیب و غریب و کهن که هیچگاه معلوم نیست چه چیز را باور دارند و چه واکنشی به مسایل نشان می‌دهند، هیچگاه یادمان نمی‌رود که کودتا را «آمریکایی-انگلیسی» بنامیم و به عنوان سند، ارقام خرج شده را هم بارها و بارها تکرار کنیم.

به هر رو، هدف من از نوشتن این یادداشت، بررسی اخلاق و رفتار هم‌میهنان نازنین یا بازنگری کودتا نیست. مدتی است که سخت در حال گردآوری عکس، اطلاعات و مدارک گوناگون درباره روابط تاریخی ایران و هلند و همچنین حضور ایرانیان مهاجر در هلند هستم. یکی از آن‌ها روزنامه‌ای چاپ شهر لیواردن در شمال هلند است با عنوان: «چهل و پنج میلیون دلار برای ایران»:
45 millioen dollar voor Perzië


که درباره کودتای ۲۸ مرداد در ایران و دلارهای آمریکایی است. خواستم تصویر آن را هم به بقیه دیگر دوستان نشان بدهم.
امیدوارم بتواند این پروژه را درست و آبرومندانه‌به پایان ببرم. هر چند به زمان و هزینه قابل توجهی نیاز دارد.


-->

۱۳۸۹ مرداد ۱۳, چهارشنبه

سانسور فرهنگی - حسادت‌های تاریخی - و ایرانی‌های خواب آلود!

فکر می کنم خیلی وحشتناک تر از سانسور اقتصادی و سیاسی، سانسور فرهنگی باشه. چیزی که در مورد تاریخ ما بیشتر داره تبدیل میشه به یک «توی سر تاریخ ایران» زدن. 
یک امپراتوری که گرچه در گوشه موشه‌های کتاب‌های تاریخی غرب متوجه میشیم، "نخستین امپراتوری دنیای باستان" بوده ولی یه جورایی همه می خوان محوش کنن:

- اون دسته از غربی‌هایی که ترجیح میدن که یونان و روم مرکز تمدن دنیا شناخته بشه.
- عرب هایی که با شمشیر و دشنه میفتن به جون نقشه‌های تاریخی موزه دوبی تا نام "خلیج فارس" رو پاک کنن
- و به نظر من، مهمتر از همه، ایرانی‌های عموماً خواب آلود که جز غرغر کردن و هیچ کاری نکردن، فایده‌ای ندارن!


منظورم از این سانسور فرهنگی خزنده رو دقیق‌تر میگم: میرین تو تالار بزرگ موزه تروپن در آمستردام، می بینین یه کره جغرافیایی بزرگ گذاشتن با کُلی نام جغرافیایی ولی به خلیج پارس که میرسه هیچ نامی نوشته نشده!!
میری تو موزه لوور می بینی آنچنان بخش ایران باستان در بخش "شرق نزدیک" پیچیده شده که به زور میشه دیدش! کلی از نقشه ها رو هم نوشته بودن "خلیج عرب-فارس" که خوشبختانه با فشار تعداد معدودی از ایرانی‌ها و فشارهای زیاد بالاخره درستش کردن.
و کلی مثال دیگه...

به هر حال چند روز پیش صفحه موزه لوور در ویکیپدیا رو تماشا می کردم. در بخش گالری، شومپختا عکس از بخش های مختلف موزه هست به جز بخش «ایران باستان». در خود مقاله هم یه خروار عکس از بخش های مختلف هست به جز ایران.


خوشبختانه سال 2006 و 2009 در سفر به پاریس تعدادی عکس از بخش ایران باستان گرفتم که به تدریج داره آپلود میشه در ویکی. یکی از اونها که مربوط به بقایای پارسه (تخت جمشید) هست رو آپلود کردم در متن مقاله، دیگری رو هم گذاشتم 

در بخش گالری، یکی بلافاصله اومد حذفش کرد به یه دلیل مسخره. حالا باز تلاش می کنم ببینم چطور میشه حضور ایران رو پر رنگ تر کرد در این صفحه. جمله ای هم اضافه شد درباره ارزش بخش ایران باستان موزه و اینکه در نمایشگاه سال 2005 در موزه بریتانیا بخشی از مجموعه امانت داده شده.

هر چی هست اول خودمون مقصریم. در وهله اول، به اون شکل چیزی از تاریخ خودمون نمی دونیم که بخواییم معرفیش کنیم! بعدش همش وِلو شدیم و غرغر می کنیم. پای کار عملی و راه حل که میات یا نیستیم، یا وقت نداریم یا ایده نداریم!

ملت آنتیکی هستیم! خودمونو به لوور معرفی کنیم!

یادداشت به روز شده: با صحبت‌های انجام شده. یک جام از دوره ایران باستان در نخستین خط گالری قرار گرفت. بپذیریم که «حرکت» نتیجه میده!

۱۳۸۹ مرداد ۱۱, دوشنبه

صدای محمد نوری رو گوش کنید و بس! خُداش نکنید!



محمد نوری و داستان «هر کی می‌میره عزیز میشه».... این چند روزه با درگذشت محمد نوری، خواننده صاحب نام موسیقی پاپ ایران، موجی از یادداشت‌های تاسف‌بار اهالی اینرنت منتشر شد. ولی چند تا مورد، خیلی جالبه که به قول ما شیرازی‌ها مجبورم کرد، «کپ ِ سَگیمو باز کنم»!

صدا و سیمای جمهوری اسلامی همواره به عنوان یکی از منفورترین سازمان‌ها در ایران شناخت شده، نشده؟

حالا پس از درگذشت محمد نوری، خیلی از دوستان که حتا بسیاری از آنها از مخالفان دولت ایران هستند، از امتیازات هنری محمد نوری، انتخاب شدن به عنوان «چهره ماندگار» در صدا و سیمای جمهوری اسلامی را برشمرده‌اند!


صدا و سیمای جمهوری اسلامی جدا از عملکرد نفرت انگیزش در یک سال گذشته و سرپوش گذاشتن بر جنایات رخ داده در ایران، بزرگترین جنایات را هم در حق موسیقی ایران انجام داده است. پس از سه دهه، هنوز نشان دادن ساز از سیمای جمهوری اسلامی ممنوع است و جز حلقه ای از نوازندگان و آهنگسازان حکومتی در آن جایی ندارند. افرادی مانند حسن (بهمن) ریاحی، سازنده سرود جمهوری اسلامی و مجید انتظامی، سازنده سمفونی «صلح» (!) که تصاویر آن نیز که مورد تفقد آقای احمدی‌نژاد قرار گرفته اند به گستردگی در اینترنت پخش شده!



خدا رو شکر که هنوز فیلم اجرای محمد نوری در اینترنت موجود است. زمانی که جایزه را در ایران گرفت من در تهران بودم. زمانی که دوربین تلویزیون به پیانوی همراهی کننده به ایشان می رسید، تصویر را شطرنجی می کردند تا مبادا این «نماد فرهنگ منحط غرب» در سیما نشان داده شود!

در چنین سازمانی با چنین رویکرد توهین آمیزی با موسیقی و اهل هنر، نوری حاضر شد عنوان کذایی «چهره ماندگار» را بپذیرد و برنامه اجرا کند. خب نباید بخیل بود به اینکه شاید خوانندهء عزیزمون دوست داشته یه خودروی «سمند» داشته باشه! ولی خب حال که ایشان از دنیا رفته، هر آنچه کرده فراموش شده! ویژگی ناپسند و معروف ما ایرانی‌ها : مُرده پرست بودن و عزیز شدن مرده‌ها واسه مون... تا زمانی که  یه سری از همین اخلاق‌های گندمون رو کنار نذاریم همین آش هست و همین کاسه!

اینها را اضافه کنید به نبود فرهنگ ثبت تاریخ شفاهی و .... چه سالادی بشه!

در ارسال پیام درگذشت این «هنرمند مردمی» هم صدا و سیما پیشقدم بود و کیومرث طهماسبی، رييس مرکزموسيقي این سازمان هم افاضاتی داشتند: «زنده ياد نوري بنيانگذار آواز کلاسيک ايران است.»!!!!! حالا یک خواننده که حتا خودش هم به پاپ خواندنش اذعان داشت، چطور میشه: «بنیانگذار آواز کلاسیک»، پرسشی است که تنها کیومرث طهماسبی، از راهزنان موسیقی در قلعه صدا و سیما می تواند پاسگویی آن باشد.

مردم نازنین و هنردوست ما زمانی که موسیقی و اشعار زیبا را می شنوند که از زبان خواننده‌ای خارج می‌شود، ناگهان دچار این توهم می شوند که اجراکنندگان نیز مانند همان اثر هستند! والا، آسمانی، ظریف... دست برداریم از این رفتار و خدا کردن ملت پس از مرگ‌شان.  تو رو جدتون، فقط ترانه هاشو گوش کنین و بس!

۱۳۸۹ تیر ۲۷, یکشنبه

کنسرتی به یاد موندنی از کارهای شومان و شوبرت


چند شب پیش یه موهبت پیش اومد. دوستی از آمریکا اومده بود و می خواست دو روزه همه شهر رو ببینه! من هم راهنما بودم. دو روز تعطیلی هفتگی همش به ول گردی گذشت و خیلی خوب بود. یه شبش هم رفتیم "کنسرت خباو". "خباو" به هلندی یعنی "ساختمان".

این تالار یکی از سه تالار برتر دنیاست از بابت صدادهی. دو تای دیگه، "موزیک فراین" در وین و "بوستون سیمفونی" در بوستونه. کنسرت خباو چند شب پیش میزبان یه کوینتت بود که کارهایی از شومان و شوبرت، دو آهنگساز مورد علاقه منو اجرا کردن. زیبایی قطعات رو نمیشه اینجا توصیف کرد ولی یواشکی چند تا عکس براتون گرفتم که زیبایی سالن رو تا حدی ببینین. انشالله خدا قسمت کنه تشریف بیارین از نزدیک ببینین!

رو عکسا اگه کلیک کنین، بزرگ می بینین حالش بیشتره.


راستی این هم صفحه اول نت نخستین سرود رسمی ایران که آلفرد ژآن باپیست لومر در سال ۱۸۷۳ ساخته و چند تا از بر و بکس خواسته بودن