وبلاگ شخصی پژمان اکبرزاده
Pejman Akbarzadeh Personal blog in Persian
فیس‌بوک / Facebook - تویتر / Twitter - تارنما / Website


ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۶, پنجشنبه

شعری در پاسخ به سخنان آیت‌الله جنتی درباره اعدام ها

حدود هفت هشت ماه پیش بود که احمد جنتی، دبیر شورای نگهبان، در خطبه نماز جمعه خطاب به رئيس قوه قضائيه گفت:«می‌دانیم که روحیه ضد ظلم و ولائی دارید. برای رضای خدا همانطور که دو نفر را اعدام کردید و دستتان درد نکند، بایستید.»
در همون زمان یکی از دوستان خوش ذوق قطعه شعری در واکنش سرود. هر چه به گفتیم منتشر کن نکرد! ولی یک پرینت یادگاری به ما داد. منم می نویسم اینجا که شما هم بهره مند شوید:
لعن و نفرین بر تو ای اندر صفت اُم الخَبائِث
جنتی نامت ولی حقا جهنم را تو باعث
اهرمن انگشتِ حیرت بر دهان از پستی تو
مالکِ هستی به حق، شرمنده شد از هستیِ تو
مرگ، چون خونِ روان، می‌تابَد اندر تار و پودت
دیو و دَد شادان و خندان گردد از لوثِ وجودت
حرف حق، روح پلیدت را ز خود بی تاب سازد
مرگ فرزندان ایران، چهره ات شاداب سازد
خوش بُوَد آن دَم که با عمامه ات بَر دار گردی
بر سپاه اشقیاء فرمانده و سردار گـَـردی

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۱۴, چهارشنبه

دو ماهش شد!... نگاش کنین :)

برادر زاده ام دو ماهش شد. یه پیراهن توی فروشگاه دیدم که تا دیدمش، دلم ریخت پایین. همون جا گرفتم براش فرستادم. نگاش کنین اینجا تنش کرده موشو ! روش دو تا خرگوش به هلندی دارن به هم میگن "بیا برین با هم قرار بذاریم"!

تا دو هفته بعد از تولدش افسردگی گرفته بودم. فقط می خواستم بغلش کنم. هنوز هم شب ها قبل از خواب، چشمامو می‌بندم، خیال می‌کنم توی بغلم گرفتمش، گونه‌هاشو به صورتم چسبوندم و صدای نفس کشیدنشو می‌شنوم.

این فیلمو ببینین؛ سکسکه هم می کنه خنگول :) فداش بشم. جیگرمه.


ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۱۳, سه‌شنبه

هر ایرانی یک خمینی است با فرق اینکه....

استثناها را کنار بگذاریم!
با سبزها چرخیدم، دیدم برای بیشترشان، موسوی خداست و چشم‌شان هیچ حقیقتی که علیه او باشد را نمی‌بیند.
با قرمزها چرخیدم، دیدم اغلب نگاهشان به همان توهمات قرمز خودشان محدود است.
با مردم عادی چرخیدم دیدم اغلب نه از این مسایل با خبرند نه برایشان مهم است.

دوستی که سالها در هلند ساکن است برایم تعریف می‌کرد که آرزویش این بوده که دخترش که در اروپا بزرگ شده به ایران سفر کند و آن سرزمین پر رمز و راز را ببیند. بالاخره دختر با ذوق و شوق به ایران می‌رود. وقتی از سفر بازمی‌گردد، مادر از او نظرش را می‌پرسد. دختر می‌گوید: «مامان، می‌دانی جمهوری اسلامی چطور سه دهه است که روی کار است؟ هر ایرانی به تنهایی یک خمینی است!»

من هر چه می‌گذرد علیرغم میل باطنی، بیشتر به این حرف ایمان می‌‌آورم. البته با فرق اینکه خمینی آدم‌کـُـش بود و «ایرانیان» نه! بیشتر «افکار کُش» اند تا آدم کُش... ما فعلا به انقلاب اجتماعی بیشتر نیاز داریم. ولی چه کنیم که هر حرکتی که بخواهیم بکنیم در تقابل با حکومت است. برای این وضع پیچیده چه باید کرد. برای رهایی از این دیکتاتوری نهادینه بدون کشته دادن. راهی هست؟