وبلاگ شخصی پژمان اکبرزاده
Pejman Akbarzadeh Personal blog in Persian
فیس‌بوک / Facebook - تویتر / Twitter - تارنما / Website


ه‍.ش. ۱۳۸۷ مرداد ۳, پنجشنبه

«این صدای گرفته، از این دیار پَر کشیده…»

چی بهتر از اینکه در نیمه شبی که می‌دانی فردا و پس‌فردایش تعطیل هستی بنشینی و یادداشتی برای وبلاگت بنویسی! البته در کنار عرق بیدمشکی که از سوپر ایرانی در آن‌سوی شهر خریده ای و ترانه‌ای صمیمی که کاوه باغچه‌بان می‌خواند:

این صدای گرفته
از این دیار پر کشیده
توی تنهایی و دوری شب
ترانه ای پر از درده
من غیر از این چیزی ندارم
برای تو یه آهنگ غم گرفته…


به هر حال، من یادداشت امشب را نه برای این ترانه، بلکه برای پیام‌هایی نوشتم که پس از ایجاد این وبلاگ بدستم رسید. پیش‌نوکِ اول، طبق معمول، اردوان ِ خِپل است. ماه‌هاست من و اردوان که دقیقاً در دو سوی کُره هستیم چون می‌دانیم دست‌مان به هم نمی‌رسد هر می‌خواهیم نثار هم می‌کنیم! به خاطر عنوان وبلاگ «نق‌نق‌های پژ!» نوشته: «اگر یک حرف درست در عمرت زده باشی همینه»!

نیکزاد، قدری مهربان‌تر است و «قاچاقی وبلاگ درست‌کردن» را شادباش می‌گوید. شعله از دور دست، مانند همیشه در حال احساساتی شدن است؛ و نیک، دوست‌داشتنی‌ترین موجود دویست کیلویی جهان، همچنان مشوق است. کاش می‌فهمیدم این همه انرژی و انگیزه را از کجا می‌آورد.

آرش که راهی پراگ است برای وبلاگ می‌گوید: «مراقب باش چُس‌ناله‌اش نکنی!» و شاهرخ تندروصالح با پیام‌های شیرازی‌اش از دور انرژی می فرستد! لیدای نازنین اصلاً به‌وجود آمدن ِ وبلاگ مرا باور ندارد. مریم به پاندای سرصفحه ابراز علاقه‌ می‌کند. «انوش» که نوشته‌ي اول به بهانه حضور او در اینجا بود از ماندگار شدن همه‌ي خاطرات آن سفر از راه این نوشته می‌گوید و دوست‌داشتنی‌ترین پیام را ناشناسی نوشته بود که از هر کجای شیراز می‌خواهم برای عکس می‌گیرد و می‌فرستد….

هر چه نباشد برای من تنوع، سرگرمی و دلخوشی تازه ‌ای شده. گویی دوستان نشسته‌اند و به حرف‌هایم گوش می‌کنند. بزرگترین شادی و تسکین. کمی از روزمرگی‌ام کمتر می‌کند. حس وبلاگ‌نویسی در سال‌هایی که در ایران بودم هیچگاه برایم وجود نداشت. اما از لحظه‌ای که زندگی در دنیای تازه را آغاز کردم آنچه مسلسل‌وار پیش می‌آمد چنان ذهن مرا مشغول می‌کرد که نخستین واکنش به آنها، ثبت و در میان گذاشتن‌شان با دیگران بود.
دست‌نویس‌های زیادی از نخستین روزهای زندگی در هلند دارم. می‌خواهم کم کم همه را تایپ کنم و همین‌جا بگذارم. دست‌کم دوستانی که در آخرین روزهای ایران با من بودند و هیچوقت نتوانستم بنشینم برایشان بگویم که در اینجا چه گذشت خواهند خواند.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ تیر ۲۹, شنبه

"احمد باطبی در اینترنشنال هرالد تریبون"

14 ژوییه 2008 ، فرودگاه لندن - نفسی راحت می کشم! در کتابخانه بریتانیا هر چه را می خواستم پیدا کرده‌ام. همه نوارهای ویدئو هم به دی.وی.دی تبدیل شده اند. تنها می‌ماند همت مصطفی برای شروع ادیت مستندی که شب و روز روی سناریو‌ اش کار کرده‌ام.

در ورودی هواپیما چند نسخه از اینترنشنال هرالد تریبون گذاشته اند. یاد حرف امروز صبح یکی از دوستان می‌افتم که گزارش نیویورک تایمز درباره احمد باطبی در این روزنامه هم چاپ شده. بی‌اختیار یک نسخه برمی‌دارم. گزارشی مفصل با عکس در صفحه دوم. تیترش را گذاشته اند: "فرار حماسی مخالف از ایران به آمریکا".

باز هم برای باطبی نگران تر می شوم. صدای خنده فِری در گوشم می آید:

- مگر بچه سه ساله است که برایش نگرانی!
- بله! نگرانم.

در بخشی از گزارش، باطبی می گوید: "زمانی که ایران را ترک می‌کرده مانند کودکی بوده که از مادرش جدایش کرده و در دنیایی ناشناخته رهایش کرده‌اند... " . اما برای من، او مانند تکه ای از کشورم بود که در یک اقیانوس بزرگ، سرگردان شده.

عکس و لحن بخش هایی از گزارش، کمی حرصم را در می آورد. چشمانم را می بندم و سعی می کنم به هیچ چیز فکر نکنم. حتا نمی خواهم در ذهن، به کسانی که علیه باطبی می گویند و می نویسند ملحق شوم.

روزنامه را در گوشه ای از کیفم جا می دهم. روی صندلی هواپیما پهلو به پهلو می شوم و از پنجره بیرون را نگاه می کنم. خورشید با تمام زیبایی خیرکننده‌اش در حال غروب است. از کادر پرواز یک نفر در بلندگو می گوید: "یکی از مهمانداران در حال رفتن از کمپانی است" و سپس به شوخی می‌گوید: "چون آخرین پرواز او با ماست لطفا بیشتر به او توجه کنید!". مهماندار با کلاهی خنده دار، ظروف شام را جمع می‌کند و مسافران برایش آرزوی موفقیت می‌کنند. من هم خوشحالم. خوشحالم که شادی همچنان در میان این مردم است.

هواپیما کم کم از بالای ابرها در خاک هلند آرام می گیرد. هر وقت به آرامشی که این سرزمین به من ارزانی داشته فکر می کنم، یاد نوشتهء سپهر یوسفی درباره آثار قادر عبدالله، نویسنده ایرانی-هلندی می‌افتم: "در سرزمین هموار و همیشه ابری هلند، در حسرت کوه‌های استوار و خورشید تابان کهن دیار خود" است.

"انوش، شیراز را برایم می آورد..."


15 ژوئن 2008 ، آمستردام - نیمه شب، نام فرستنده یک ایمیل، چشمان مرا گرد می کند. آیا واقعاً همان همکلاس دوران دبیرستان در شیراز است که برایم ایمیل زده؟! باور نمی کنم.

آره! خودش است. انوش.
پس از حدود پنج سال دوباره تماس مان برقرار شده. نوشته برای فوق لیسانس در فرانسه است و به زودی به آمستردام می آید. برای رسیدنش ثانیه شماری می کنم و در ذهن برنامه می ریزم که دیدینی ترین جاهای آمستردام کجاست که انوش در سفر دو روزه اش نباید از دست بدهد.

در کنار درب یکی از ورودی های اسخیپول منتظر من است. در بروز احساسات باید کمی محتاط بود. اینجا هلند است نه ایران!

من می گویم انوش اصلا عوض نشده، او هم همین حرف را درباره من می زند. حجم خبرها و اطلاعات آنقدر زیاد است که نمی دانیم چه کنیم! باید از وضعیت تمام همکلاسی ها باخبر شویم. دلمان می سوزد. نود درصد آنها در کشورهای مختلف پراکنده اند و اغلب آنهایی که اهل ریسک و طرح های بلند پروازانه نبوده اند در ایران مانده اند.

تکرار اصطلاحات شیرازی و لهجه شیرینی که مدتهاست از آن دورم هم بخش مهمی از گپ های ما در گوشه و کنار شهر است. انوش می گوید: «افشین پیروانی در یک برنامه تلویزیونی درباره فوتبال گفته: "بچه های ما تاکتیک پذیرند. خودمانی بخواهیم بگوییم، حرف گوش کن هستند"». از قهقهه خنده مان مردم در خیابان برمی گردند و نگاهمان می کنند. کاهش می شد اینجا به شیرازی بنویسم که چه می گفتیم!

انوش در دو روز، تمام شیراز را با خودش برایم آورد. موقع خداحافظی به این امید هستیم که برای کنسرت سی آگوست من به کلن خواهد آمد. حیف، امروز ایمیلش آمده بود که برنامه سفرش جور نشده و آن زمان در شیراز خواهد بود. شاید بعد. شاید.